تبلیغات
♥رویای بیداری♥ - عجیب .....ولی واقعی ............


♥رویای بیداری♥

♫ مـטּ تـ ـ ـ ــو را هنـــ ـوز مثل تَمـــ ـام شـבטּ مشقــــ شبـــ ـم בوستــــ בارم ♫

خداوندا !تویی پروردگارم...

ماجرای جالبی راكه می خواهم برایتان تعریف كنم مربوط به 47 سال پیش است زمانی كه پسرك و برادرش در روستای همیشه برفی وسرد به مدرسه میر فتند .وسیله رفت  وامد شان به مدرسه اسب تقریبا پیری بود كه صبح به صبح سوار بر ان میشدندوبعد از مدرسه با همان اسب به خانه می امدند .پدر و مادر اكیدا سفارش كرده بودند كه حق گشت وگذار با ان اسب را ندارند در غیر اینصورت تنبیه میشدند وباید در ان برف پیاده به مدرسه می رفتند ویخ میزدند.

یكی از روزهای سرد زمستانی كه طبق معمول همیشه در هوای برفی وتقریبا تاریك صبح زود سوار بر اسب راهی مدرسه بودند اتفاق عجیبی افتاد ...................

 

از خانه تا مدرسه راه كمی نبود واو كه خانم معلم را خیلی دوست داشت وبه عشق او درس خواندن و سختی راه را تحمل میكرد.ان روز وقتی كلاس تعطیل شد پسرك وبرادرش مشغول جمع كردن وسایلا شدند .خانم معلم در حالی كه چهار عدد پاكت نامه در دست داشت جلو امد واز ان ها خواهش كرد كه این نامه ها را در صندوق پستی كه با خانه شان كمی فاصله داشت بیندازند چون خودش مدت ها  بود كه می خواست انها را پست كند اما قادر به رفتن تا انجا نبود.پسرك از اینكه مسعولیتی به عهده اش بود كه با ان می توانست خانم معلم را شاد و راضی كند در پوست خود نمی گنجید .اما در دل می گفت پدرومادر نباید چیزی از این ماجرا بفهمند وگرنه تنبیه سختی در انتظارشان بود .ان روز كه به سمت خانه راه افتادند كولاك عجیبی شده بود اسب بیچاره از شدت سرما نای راه رفتن نداشت و داعم تلو تلو می خورد.دانه های درشت برف با سزعت زیادی به سرو رویشان می خورد حتی جلوی پای خود را نمی دیدند .برای اولین بار حسابی ترسیده بودند برادرش با صدای بلندی كه به گوش پسرك برسد از پشت گفت كه بهتر است پست كردن نامه ها را فراموش كنیم.اما پسرك كه مصمم تر از این حرفها بود قبول نكرد وبالا خره قرار شد او را جلوی خانه پیاده كند وخودش به تنهای برای پست نامه ها ی خانم معلم برود .ان روز با سختی هر چه تمام تر به خانه رسیدند پسرك وارد حیاط شد وبرادرش به داخل خانه دوید .

اسب بیچاره را در اسطبل بردبه او كمی اب دادویك رو انداز اضافی پشمی هم روی پشتش انداخت ودباره راهی صندوق پست شد .طوفان كمتر شده بود.پسرك با خود گفت فردا به خانم معلم میگویم كه نامه هایش را برایش پست كردم و او خوشحال خواهد شد .در همین افكار بود كه تصمیم گرفت نامه ها را از كیسه در بیاورد اما زمانی كه دست در كیسه كرد

خبری از نامه ها نبود. وحشت عجیبی وجودش را فرا گرفت با سرعت دهانه ی اسب را كج كرد و دور زد بر روی زمین را نگاه كرد اما همه جا سفیدی برف بود دوباره به سمت خانه برگشت اما نامه ها نبود كه نبود .

ان روز به خاطر گم شدن نامه های خانم معلم داعم خود را سرزنش می كرد وان شب بدون خوردن شام زودتر از همیشه برای رفتن به خواب روانه اتاق شدومثل هر شب قبل از خواب كنار تختش زانو زد وبعد از دعاهای همیشگی از خدا خواست تا در پیداشدن نامه ها به او كمك كند . گریه می كرد وخالصانه به درگاه خدا التماس می كرد تا اینكه خوابش برد وان خواب عجیب را دید . در خواب به دنبال جای نامه ها می گشت كه یكدفعه مستقیم به سراغ تراكتور رفت ودر زیر یكی از چرخ های ان كیسه ی نامه ها را پیدا كرد.انقدر خوشحال بود كه داعم فریاد می زد واز خدا تشكر می كرد.

فردای ان روز قبل از خوردن صبحانه وحتی عوض كردن لباس هایش به محوطه ی حیاط دوید برف قطع شده بوددر حالی كه دعا می كرد خوابش درست بوده باشد به سمت تراكتور پدر دوید ودرست زیر همان چرخ بزرگ كیسه ی نامه ها را پیدا كرد .پسرك وبرادرش قبل از رفتن به مدرسه نامه های خانم معلم را در صندوق پست انداخت وپسرك خدا را به خاطر كمك بزرگی كه به او كرده بود شكر گفت .

ان روز خانم معلم از اینكه نامه هایش را برایش پست كرده بود خیلی خوشحال شد اما هیچكس نفهمید كه ان شب تا صبح برسر او چه گذشت.الان كه سال های سال از ان اتفاق می گذردهنوز هم وقتی چیزی را از ته دل از خدا می خواهد ودعا می كند ان را به دست می اورد .

من مطمعن هستم كه در مورد خواسته های شما هم همینطور است پس شما هم همین طور است پس شما هم از ته دل دعا كنیدخدایتان را صدا بزنید ومطمعن باشید به چیزی كه می خواهید می رسید .كافی است یك بار امتحان كنید .!


نوشته شده در جمعه 28 بهمن 1390 ساعت 01:14 ق.ظ توسط لیلی نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت